kinderklassiek-angst-rh

♦فرزندپروری با در ذهن داشتن مغز:
پدر و مادرها اغلب در مورد بدن فرزندان خود باتجربه اند. آنها میدانند که درجه حرارت بالاتر از ۳۶ درجه نشان دهندهٔ تب است. آنها میدانند چگونه به یک جراحت رسیدگی کنند که دچار عفونت نشود. آنها میدانند چه نوع غذاهایی مانع از خواب فرزندانشان می شود. ولی حتی پدر و مادرهای بسیار دلسوز و باسواد نیز در اغلب مواقع فاقد اطلاعات اولیه دربارهٔ مغز فرزند خود هستند. آیا این شگفت انگیز نیست؟ به خصوص هنگامی که شما نقش عمدهٔ مغز را تقریباً در تمامی جنبه های زندگی کودک، که پدر و مادرها به آن توجه دارند، در نظر می گیرید: تربیت و منضبط کردن کودک، تصمیم گیری، خودآگاهی، مدرسه، روابط و… در واقع، مغز تا حد زیادی تعیین می کند که ما چه کسانی هستیم و چه می کنیم. و از انجایی که خود مغز نیز به گونه ای معنادار به وسیلهٔ تجربه هایی که ما به عنوان پدر و مادر ارائه می کنیم شکل داده می شود، میتواند به ما کمک کند که کودکی قوی تر و پرتحمل تر را پرورش دهیم. بنابراین، ما میخواهیم شما را با چشم انداز مغز کامل آشنا کنیم. ما مایلیم : برخی مفاهیم بنیادی دربارهٔ مغز را توضیح دهیم و به شما کمک کنیم تا دانش موضوعات اولیه و آسان برای یادگیری دربارهٔ نحوهٔ کار کرد مغز، شما قادر خواهید شد که فرزند خود را بهتر درک کنید، به موقعیت های دشوار به طور مؤثر تر پاسخ دہید و بنیانی را برای سلامت اجتماعی ، هیجانی و ذهنی فرزند خود بنا سازید. آنچه شما به عنوان پدر و مادر انجام می دهید، اهمیت دارد و ما شما را با اندیشه های علمی روشنی روبه رو می سازیم که به شما کمک می کند رابطه ای قوی با فرزند خود برقرار سازید که می تواند مغز او را شکل دهد و بهترین بنیان را برای یک زندگی شاد و سالم برای او و حتی خود شما، ایجاد نماند. بگذارید داستانی را که نشان می دهد چقدر این اطلاعات می تواند برای پدران و مادران مفید باشد، برایتان تعریف کنیم.

♦ ای وو وو

یک روز ماریانا تلفنی دریافت کرد مبنی بر اینکه مارکو، پسر دو ساله او به همراه پرستارش تصادف کرده اند. مارکو حالش خوب است، ولی پرستار که مشغول رانندگی بوده با آمبولانس به بیمارستان منتقل شده است.

 

4be878a9fb2e26cd00f1594cb8a8b48b

 

ماریانا، مدیر مدرسهٔ ابتدایی، شتابزده به صحنهٔ تصادف رفت، جایی که به او گفتند پرستار فرزندش در هنگام رانندگی دچار حملهٔ صرعی شده است. ماریانا در آنجا متوجه شد که یکی از مأموران آتش نشانی به گونه ای ناموفق سعی در تسکین فرزند او داشت. او مارکو را در آغوش گرفت، و او بلافاصله در برابر نوازش مادر آرام شد.

به مجردی که گریهٔ مارکو متوقف شد، خواست به مادر خود بگوید چه اتفاقی افتاده است. با استفاده از زبان دو سالگی اش، که فقط پدر، مادر و پرستار او قادر به درک آن بودند، مارکو به طور مستمر جملهٔ  “ای وو وو” را تکرار کرد. ای نام او برای پرستار مورد علاقه اش، که نام واقعی اش سوفیاست، بود. وو وو اشاره به آژیر ماشین آتش نشانی (یا آمبولانس) داشت. مارکو با تکرار این جمله برای مادرش، بر جزئیات داستانی که برایش بیشترین اهمیت را داشت، تمرکز می کرد: پرستارش را از او جدا کرده بودند.

در موقعیتی نظیر این، بسیاری از ما وسوسه می شویم که به مارکو اطمینان خاطر دهیم که پرستارش خوب می شود، سپس بلافاصله بر پرت کردن ذهن و کودک از این موقعیت متمرکز می شویم. «بیا برویم بستنی بخریم !» در روزهای بعدی، بسیاری از پدران و مادران سعی می کنند با مطرح نکردن حادثهٔ تصادف، از ناراحت کردن کودک اجتناب ورزند. مشکل حل مسئله با «بیا برویم بستنی بخریم» آن است که کودک را در مورد آنچه اتفاق افتاد و دلیل آن دچار آشفتگی ، و سردرگمی می کند. او هنوز هم مملو از هیجانات شدید ترس است، ولی به او اجازه داده نمی شود که به شیوهای مؤثر به انها بپردازد.

ماریانا آن اشتباه را مرتکب نشد. او از کلاس فرزند پروری و مغز تینا برایسون  بهره گرفته بود، و بلافاصله از آنچه می دانست استفاده کرد. آن شب و در طول هفتهٔ بعد، وقتی ذهن مارکو او را به طور مستمر به حادثهٔ تصادف برمی گرداند، ماریانا به او کمک کرد تا داستان تصادف را بارها و بارها بازگو کند. او به فرزندش می گفت: «بله شما و سوفیا در یک تصادف بودید، مگر نه؟» در این نقطه، مارکو دستان خود را باز می کرد و انها را به شدت حرکت می داد تا حملهٔ صرعی سوفیا را تقلید کند. مادرش ادامه می داد: «بله، سوفیا دچار حمله شده و شروع به لرزیدن کرده بود، و ماشین تصادف کرد، مگر نه؟» جملهٔ بعدی مارکو با همان جمله آشنای او یعنی «ای وو وو» بود که ماریانا به آن پاسخ می داد: «بله، درست است وو وو آمد و سوفیا را نزد پزشک برد. و حالا حالش خیلی بهتر است. یادت هست که دیروز رفتیم و او را دیدیم ؟ حالش خیلی خوب استمگر نه؟» با فرصت دادن به مارکو که داستان تصادف را به طور تکراری بازگو کند، ماریانا به او کمک می کرد که آنچه اتفاق افتاده بود را به درستی درک کند، به گونه ای که بتواند با آن از لحاظ هیجانی ارتباط برقرار سازد. از انجایی که ماریانا به اهمیت کمک به پسرش در پردازش این تجربه ترس زا آگاه بود، به او کمک کرد که رویداد تصادف را بارها تکرار نماید تا ترس را پردازش کند و پس از آن به شیوه ای سالم و متعادل در فعالیت های روزمرهٔ خود پیش رود، طی چند روز به بعد، مارکو کمتر مورد تصادف را مطرح کرد تا اینکه فقط آن هم تجربهٔ دیگری از زندگی او شد- هرچند که تجربهٔ مهمی بود.

 

pdb09010

 

0