whole-brain-child

دو مغز بهتر از یک مغز است

یکپارچگی مغز راست و مغز چپ

کتی، دختر ۴ سالهٔ تاماس، کودکستان خود را خیلی دوست داشت و هیچ وقت ناراحت نبود که به هنگام ترک کردنش، با او به گرمی و خوشحالی خداحافظی کنند – تا روزی که در کلاس بیمار شد. معلم او به پدرش زنگ زد که هرچه سریع تر برای بردن او به مدرسه بیاید. روز بعد، به هنگام آماده شدن برای رفتن به کودکستان، کتی به شدت شروع به گریه کرد، هرچند که حالش کاملاً خوب شده بود. همین اتفاق در روزهای بعد نیز تکرار شد. پدر می توانست لباس تن او کند، ولی وقتی به کودکستان می رسیدند، او مجدداً با ناراحتی گریه سر می داد و نمیخواست از پدر جدا شود. همانگونه که پدر کتی می گفت، به مجردی که آنها در پارکینگ مدرسه از اتومبیل بیرون می آمدند، او به وحشت می افتاد و از عصبانیت دیوانه می شد. با نزدیک شدن به ساختمان مدرسه، رفتار او تغییر پیدا می کرد. درحالی که کنار پدرش راه می رفت، تدریجاً بدن خود را سنگین می کرد، به طوری که پدرش مجبور بود او را بکشد. سپس، وقتی به کلاس درسی نزدیک می شدند، او دست پدرش را محکم می فشرد و تمام وزن خود را روی پای پدرش قرار می داد. بالاخره، وقتی که پدر می توانست خود را از چنگال او آزاد و اتاق را ترک کند، می توانست صدای فرزندش را در میان صدای کودکان دیگر بشنود که با عصبانیت و گریه فریاد می زد: « اگر تو مرا اینجا بگذاری، من میمیرم!»

crying-child-on-black

این نوع اضطراب جدایی برای کودکان سنین پیش دبستانی بسیار معمول و طبیعی است. مدرسه می تواند در زمان هایی، مکانی بسیار ترس زا باشد. ولی همانطور که تاماس توضیح داد: «کتی پیش از بیمار شدن، فقط برای رفتن به مدرسه زندگی می کرد. او فعالیت ها، دوستان خود و داستان ها را به شدت دوست داشت و عاشق مربی اش بود.»
چه اتفاقی افتاده بود؟ چگونه تجربهٔ سادهٔ بیمار شدن چنین ترسی شدید و غیرمنطقی ای را در کتی چهار ساله ایجاد کرد، و بهترین نحوهٔ پاسخ دادن به آن از طرف پدر چه بود؟ هدف آنی تاماس پیدا کردن راهبردی بود که کتی با میل و علاقهٔ خود مجدداً به مدرسه بازگردد. این هدف «بقا» يا زنده ماندن او بود. ولی او همچنین می خواست این تجربهٔ دشوار را به فرصتی تبدیل کند که برای کتی هم در کوتاه مدت، و هم در بلندمدت مفید باشد. این هدف «رشد» او بود.
ما به این موضوع که چگونه تاماس با استفاده از دانش اولیهٔ خود درباره مغز توانست یک لحظه بقا (زنده ماندن) را به فرصتی برای کمک به رشد دخترش تبدیل کند، بازخواهیم گشت. به طور خاص، او آنچه را که ما می خواهیم اکنون به شما نشان دهیم، درک کرد: اصول ساده ای دربارهٔ نحوهٔ عملکرد متفاوت دو طرف مغز۔

مغز چپ، مغز راست:

شما مطمئناً میدانید که مغز شما به دو نیمکره تقسیم شده است. این دو قسمت مغز، نه تنها از نظر کالبد شناختی از هم جدا هستند، بلکه کارکرد (وظایف ) آنها نیز بسیار متفاوت است. برخی حتی می گویند که دو نیمکره شخصیت های خاص (متمایز) خود را دارند، هر طرف با «ذهنیت از آن خود». جامعهٔ علمی به شیوه ای که دو طرف مغز ما را تحت تأثیر قرار می دهند بخش های نیمکرهٔ چپ و نیمکرهٔ راست اتلاق کرده اند. ما به منظور حفظ سادگی، و به شیوه معمول در مورد مغز راست و مغز چپ سخن می گوییم. مغز چپ شما میل و علاقهٔ بسیار شدید به نظم دارد. مغز چپ منطقی، دقیق (مو به مو و تحت اللفظی) زبانی (شبیه واژه ها) و خطی  (همه چیز را به توالی یا نظم تبدیل می کند) است. مغز چپ تمام این چهار کلمه را که در زبان انگلیسی با حرف L شروع می شود، به شدت دوست دارد (همچنین لیست ها را دوست دارد).

leftbrain-rightbrain-facebook-1200x628

مغز راست، کل نگرانه و غیر کلامی است، علامت (پیام)هایی را دریافت و ارسال می دارد که به ما اجازه می دهد تظاهرات چهره ای، تماسی چشمی، طنین صدا، وضعیت قرار گرفتن بدن و ایما و اشاره ها را منتقل سازیم. به جای جزئیات و نظم و توالی، مغز راست ما به تصاویر بزرگی – معنی و احساس یک تجربه – اهمیت می دهد. تخصصش در تصاویر، هیجان و خاطرات شخصی است. ما یک احساس «امعاء احشایی»  یا «حسی قلبی» از مغز راست خود داریم. برخی می گویند مغز راست بیشتر شهودی  و هیجانی است و ما این واژه ها را در ادامه به عنوان کلمات کوتاه شده برای آنچه مغز راست انجام می دهد، به کار می بریم. ولی این را به ذهن بسپارید که در حقیقت صحیح تر است که در مورد مغز راست بگوییم که آن به وسیلهٔ بدن و مناطق پایین تر مغز، که به ما اجازه می دهد اطلاعات را دریافت و تفسیر کنیم، به طور مستقیم تر تحت تأثیر قرار می گیرد. شاید مطالب قدری پیچیده شود، ولی اندیشهٔ بنیادی آن است که در حالی که مغز چپ منطقي ، زبانی (کلامی)، و دقیق (تحت اللفظی) است، مغز راست هیجانی، غیرکلامی، تجربی و خود زندگینامه ای است- و اهمیتی نمی دهد که تمام این واژه ها با یک حرف مثلاً L (مانند مغز چپ) شروع نمی شوند. شما می توانید این چنین فکر کنید: مغز چپ به لفظ یا عبارت قانون (بیشتر از واژه هایی که با حرف L آغاز می شوند) اهمیت می دهد. همانگونه که می دانید، به موازات بزرگ تر شدن فرزندان مان، آنها در استفاده از تفکر مغز چپ به مراتب بهتر می شوند: «من او را نینداختم! من او را به جلو هل دادم.» مغز راست از طرف دیگر، به روح یا جوهر قانون اهمیت می دهد، هیجانات و تجربه های ارتباطی. مغز چپ بر نوشته و مغز راست بر زمینه تمرکز دارند. این مغز راست غیر منطقی و هیجانی کتی بود که باعث شد سر پدر خود داد بزند: «اگر مرا اینجا بگذاری می میرم!»

maxresdefault

از نظر رشدی (تحولی)، در کودکان به ویژه طی سه سال اول زندگی، مغز راست تسلط دارد. آنها بر توانایی استفاده از منطق و واژگان برای بیان احساسات خود هنوز تسلط نیافته اند، و زندگی را کاملاً در لحظه سپری می کنند -زیرا همه کار را رها می کنند تا کاملاً جذب نگاه کردن به کفشدوزی در پیاده رو شوند، بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنند یا اهمیت بدهند که به کلاس خود دیر میرسند. منطق، مسئولیت و زمان هنوز برای آنها وجود ندارد. ولی وقتی یک کودک شروع به پرسیدن سؤالاتی می کند که با واژهٔ «چرا» همراه است، شما می فهمید که مغز چپ شروع به رشد کرده است. چرا؟ زیرا مغز چپ ما، علاقه مند به دانستن روابط علت – معلولی در جهان – و بیان آن منطقی با زبان است.

 

0